گنگیشت
امروز صبح داشتم با اتوبوس مي رفتم جايي، اتفاقا اين اتوبوسي كه بنده سوار بودم از همين نمونه دست كاري شده اي بود كه بالا عرض كردم . اتوبوس حركت كرد و به ايستگاه ۴ يا ۵ كه رسيد يه صحنه اكشن خفن حادث شد !!!!!!!!!!!
خانمي " بلا نسبت خانم هاي دوره!! " ۵۷ - ۸۵ ساله از در جلوي اتوبوس سوار شد .!!!
آقاي راننده : خانم ، از در عقب سوار بشيد......
خانم : بي توجه !!!!!!!!!! " شايد مشكل شنوايي داشته باشه !!! "
آقاي راننده : خانم محترم ، گفتم از در عقب لطفا ...... ته اتوبوس بسته ....... خانم .....
خانم : همچنان بي توجه !!!!!!........
همچنان تذكر دادن جناب راننده و مسافران ادامه داره ولي خانم بي توجه اند !!!!
به قولي : از ما اصرار از خانوم انكار !!!
خانم بالاخره بي توجه ، از در جلو سوار شد . به ميانه هاي اتوبوس رسيد و ديد راه مسدوده !!!!! از اونجايي كه خانم از اون خانم هاي با شخصيت!!!!!!!!!!!! و نجيب!!!!!! بود و نشستن ميون آقايون رو زشت تلقي مي كرد! ، راه چاره اي نديد جز اينكه.........
بله !!! خانوم تشريف بردند روي صندلي ...... ولي به حالت ايستاده !!!!!! " چون ضايع بود برگرده و از در جلو پياده بشه و دوباره از در عقب سوار بشه .... آخه راننده از دستش عصباني بود " خلاصه اينكه خانوم رفت روي صندلي واستاد!!!! كه جووووووون خودش!!!!! يه پاش رو بگذاره اون طرف و از روي صندلي بره سمت خانوم ها!!!!!!!!!!
خلاصه ، خانومه بدونه توجه به جيغ!!!!! و داد راننده و هاي و هوي مردم!!!!! پاي چپش رو از روي صندلي گذاشت اونطرف !!!!!!!!! ، خيال كرد كار تمومه...... "
توجه : پاهاي خانومه كوتاه بود ... لذا پاي چپش كه از روي صندلي اتوبوس گذاشته بود اونطرف ، به كف اتوبوس نرسيد !!!!!!!!!!!!!! "
چشمت رو بد نبينه ....! تا خانومه اومد پاي راستش رو بذاره اونطرف، چون پاهاش كوتاه بود، موفق نشد!!!!! و تالاپي!!!!!! مثل يه گوني پر از زبونم لال!! سرنگون شد!! و دراز به دراز كف اتوبوس ولو شد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! .
جالبي قضيه به اينه كه پاهاي خانومه بين صندلي ها گير افتاد!!!!!!!!! و لنگ در هوا!!!!!!!!!!!!!!! موند!!!! " البته اينم بگم كه خوشبختانه يا بدبختانه!!!! ، هيچكدوم از تشكيلات و بند و بساط !!!!! خانومه نمايان نشد !!!! و ما هيچي نديديم !!!! " ش. چشمك!
نميدونيد جه صحنه مضحكي بود............ آخر خنده و سوتي بازار!!!! من كه شخصا تا نيم ساعت از شدت خنده دل درد گرفته بودم!!!!!!!! صحنه اي به اين فضاحت تا حالا نديده بودم ...... بايد بوديد و ميديد .... اينجوري با نقل قول نميشه صحنه رو مجسم كرد ....
از قديم گفتند : شنيدن كي بود مانند ديدن ؟؟؟؟
بعد ملا نصر الدین گفت :
لعنت بر من !!! كه نمی دانستم كه اگر خر به جایگاه رفیع و پُست مهمی برسد هم آنجا را خراب می كند و هم خودش را می كُشد...
برداشت آزاد...!
قيافش دكتر بودا!.... اما رفتارش شبيه دكترا نبود
اسمش دكتر بود، همه بهش مي گفتن "دكتر" اما اندازه ديپلم هم نمي فهميد!
كت شلوارش اتو كرده بود... اما بوي گند عرق مي داد!
تريپپش خفن بود... اما فهم و دركش خفن نبود!
به همه ادب ياد مي داد... اما خودش ادب نداشت...!
خيلي خرش مي رفت! اما همه اش يه مسير تكراري... از تويله به صحرا، از صحرا به تويله. خرش مي رفت... خيلي هم مي رفت! اما چه رفتني...
خيلي پز مي داد... 3تا بادي گارد داشت.. صداش كلفت و دو رگه بود... عين مديرعامل ها، گاهي با رئيس داشنگاه اشتباه مي گرفتمش... راستي كروات هم داشت. ماشينش الگانس بود. خودش هيچوقت پشت فرمون نمي نشست. واسش افت كلاس داشت. راستي! هميشه تو كلاس هاي طبقه هاي بالايي دانشگاه فقط درس مي داد. همه جا، بالا بود. نديدمش تو همكف دانشگاه....
فرنگ رفته بود...! شنيده بودم تو فرنگ رسمه جواب سلام ادما رو نمي دن! راستي فرنگي ها سلام نمي كنن انگار. فرنگي ها خيلي چيزاشون مثل ماها نيست. كروات هم دارن فرنگي ها. ولي فرك كنم مال دكتر، زير در اتوبوس واحد گير كرده بود! آخه هميشه مي گفت: خاك تو سر اتوبوس راني!!! از بچه گي خاطره ي خوبي از اتوبوس ندارم! شايد مال همين افسار فرنگيش بود!
البته خيلي عادت نداشت از گذشته اش و بچه گي هاش تعريف كنه. آخه افت كلاس داشت، همش از الانش مي گفت... با غرور.... از مدرك دكتراش! مي گفت خيلي داره! دكترا رو مي گم. از همين افتخاري ها كه هركي شيك و پيك باشه يدونه بهش مي دن!
از سالهاي جنگ مي گفت... مي گفت موقع جنگ پناهنده شدم... اما نگفت به كجا! تاجايي كه خبردار شدم، فهميدم توالت هاي دانشگاه آكسفور رو طي مي كشيده! خب البته اينم افتخاره! ما كه جز توالت خونه خودمون جايي رو طي نكشيديم!
راستي توي همون دوران جنگ كه 8 سال طبق گفته ي خودش پناهنده شده بوده، همزمان تو دانشگاه تهران هم تدريس مي كرده!! مي گفت من از بچگي عضو هيئت علمي بودم!
لپ هاپ هميشه باد داشت.. طفلي معلوم بود سالهاي ساله از دندون درد رنج مي كشه! به راه رفتن ما سر كلاس از صندلي تا تابلو كلاس، گير مي داد! مي گفت چرا مثل بچه ادم راه نمي ري؟! صبحونه نخوردي؟ يا تو جنگل زندگي مي كردي كه مثل ميمون راه مي ري؟!!! جمع كن اون بند و بساطتت رو!! دختر و پسر نداشت.. به همه مي گفت ما هم مي خنديديم. اما يه چشم غره كه مي رفت مجبور بوديم خفه شيم!
سر امتحانش دستم مي لرزيد، مي ترسيدم نكنه بدخط بنويسم برگه ام رو خط بكشه. معادله شونصد خطي داده بود و ماشين حساب هم ممنوع! از اين انتگرال خارجي ها داده بود! همه چيزش خارجي بود... حتي عينكش! يبار به من گفت همه پولاي خاندانتو جمع كني اندازه نصف پول فرم عينك من نميشه!
گفتم خاك بر سر پول! خودمو لعنت مي كردم... گفتم اخه من احمق رو چه به رياضي! اگه من رياضي بلد بودم كه نمي اومدم زبان! اگه رياضي بلد بودم كه تك ماده اش نمي كردم!
يه نعره اي كنار گوشم شنيدم...
اگه خداي نكرده يه ادم چپرچلاغي مثل تو 4 روز ديگه شد مترجم، نبايد رياضي بلد باشه كه بتونه يه متن رياضي رو ترجمه كنه؟؟!؟ بجا نق نق كردن جواب سوالا رو بده.1 ديقه ديگه بيشتر وخت نداريا!
پيش خودم گفتم پس يه سرفصل جديد بايد معرفي كنم به وزارت علوم!
خلاصه دكتره خيلي دكتر بود...! گفتم من حالاحالاها بودوم! به گرت پاش نمي رسم...
نمره ها رو هم بر مبناي هزارم محاسبه مي كرد! 20 روز رياضي خوندم شدم 10.31 ! كه اگه واسه كنكور رياضي اينقدر خونده بودم حالا نمي دونم كجا بودم! راستي، دكتر كنكور رو هم قبول نداشت. اصولا خيلي چيزها رو قبول نداشت! مثل اين اصل كه من عقل دارم و احترام!
دكتر خيلي دكتر بود.... كارش درست بود! يعني جرات نمي كردم بگم كارش درست نباشه!
اينقدر كارش درست بود كه همه رو آواره ي مدركش كرد و البته پارتي كلفتش!
امروز مي فهمم چيز كلف داشتن هم گاهي بدرد ادم مي خوره! مثل همين دكتراي كلفت يا پارتي كلفت! حتي آدم مي تونه خودش كلفت باشه!
-برداشت آزاد-
تمام
مقدمه : سازمان اتوبوسرانی شهر ما بخاطر ازدحام بیش از حد خانوم ها تو اتوبوس ها و اینکه اغلب خانم ها اضافه بر سهمیه !!!!!! ای که برای قسمت عقب اتوبوس برای اونا قرار داده شده ، قسمت جلوي اتوبوس كه سهم !!!!!!!!!!! آقايونه رو هم اشغال مي كنند و به دلايلي ديگه .... كه لازم نيست بگم ، قسمت عقب و جلوي اتوبوس " قسمت آقايون و خانم ها " رو توسط يك رديف صندلي متصل به هم ، از هم جدا كرده . در اينصورت آقايون فقط از درب جلو و خانم ها فقط از درب عقب مي تونن سوار يا پياده بشن چون راه مسدوده !!!!!!
نوشته شده در جمعه 9 دی1390ساعت
3:30 بعد از ظهر توسط شونگول لول زاده| |
یك روز ملا نصر الدین برای تعمیر بام خانه خود مجبور شد، مصالح ساختمانی را بر پشت الاغ بگذارد و به بالای پشت بام ببرد. الاغ هم به سختی از پله ها بالا رفت .ملا مصالح ساختمانی را از دوش الاغ برداشت و سپس الاغ را بطرف پایین هدایت كرد. ملا نمی دانست كه خر از پله بالا می رود، ولی به هیچ وجه از پله پایین نمی آید. هر كاری كرد الاغ از پله پایین نیآمد. ملا الاغ را رها كرد و به خانه آمد . كه استراحت كند. در همین موقع دید الاغ دارد روی پشت بام بالا و پایین می پرد . وقتی كه دوباره به پشت بام رفت ، می خواست الاغ را آرام كند كه دید الاغ به هیچ وجه آرام نمی شود. برگشت . بعد از مدتی متوجه شد كه سقف اتاق خراب شده و پاهای الاغ از سقف چوبی آویزان شده، بالاخره الاغ از سقف به زمین افتاد و مرد.
نوشته شده در جمعه 9 دی1390ساعت
3:3 بعد از ظهر توسط شونگول لول زاده| |
دكتر بودا!... اما شعورش دكتر نبود!
نوشته شده در جمعه 9 دی1390ساعت
3:2 بعد از ظهر توسط شونگول لول زاده| |


